عذاب شهید مقدس کلینیک
شهید مقدس کالنیک در کلکیه متولد شده و در دین مسیحیان پرورش یافته است. وقتی به سن بلوغ رسید، کالنیک دید که بسیاری از مردم به شرارت بت پرستی پایبند هستند؛ آنها با جذابیت شیطانی تاریک شده اند، آنها از خداوند مسیح دور هستند، به سنگ ها ایمان دارند و به بت ها قربانی می کنند.
و در حالی که از شهر و روستاها عبور می کرد، به انقرہ رسید و در آنجا مدتی طولانی ماند و بسیاری را به ایمان آورد.
به خاطر این کار، او توسط کافران دستگیر شد و به سوی شاهزاده ساکردون، یک پرستشگر بت پرستی، دشمن مسیح و یک آزار دهنده شدید مسیحیان، به دادگاه عرضه شد.
"چطور جرأت ميکني، ديوونه، وقتي که اينجا يه غريبه هستي، مردم رو به فساد بکشي، و بهشون ياد بدي خدايان رو ترک کنن، خداياني که دنيا رو خلق کرده و پادشاه و همه قدرت ها و کل جهان بهشون احترام ميذاره؟ آيا قدرتشون رو نمي دوني؟"
من در مورد کسانی که در راه گمراهی هستند، دلسوزم و هر چه می توانم می کنم تا آنها را از تاریکی به نور و از گمراهی به نجات برگردانم. زیرا نوشته شده است که کسی که گناهکار را از گمراهی راهش برگرداند، جانش را از مرگ نجات می دهد و بسیاری از گناهان را می پوشاند.
"آيا تو ميخواي من خدايانم را ترک كنم و به سخنان احمقانه ات گوش دهم تا مرگ تلخ را به جاي زندگي خوش انتخاب كنم؟" "نه، نه، نه، نه، نه، من تو را متقاعد مي كنم تا با مخالفت با تو، خدايانمان را پرستش كنى، و من تو را به عذاب سخت مى سپارم، و مى بينم كه آيا خدايت تو را از دست من نجات خواهد داد؟ من بدن تو را رها نمى كنم تا تو قدرت و قدرت خدايان را بشناسي و براي آنها قربانى كنى".
مقدس شجاعانه به ساکردون پاسخ داد: "هر عذابی که برای پروردگارم باشد برای من مانند غذای گرسنه است. بنابراین، تأخیر نکنید و وقت خود را برای تهدیدات تلف نکنید، اما در عمل عذاب خود را شروع کنید.
"چرا با اين حرف ها منو اذيت ميکني؟ به خدايان قسم، من به تو رحم نمي کنم و بدنت رو از استخوان هات جدا مي کنم، تا وقتي که به مرگ وحشتناکي برسي".
ای بدترین بدکاران، تا زمانی که وقت خود را در خشم ات به هدر ندهی و به کار خود ادامه ندهی، مرا به عذاب واگذار و شجاعت و سخاوت یک سرباز مسیح را که منتظر تاج پیروزی از نجات دهنده اش است، بشناس. آنگاه شکنجه کننده دستور داد که شهید را برهنه کند و او را به بی رحمانه ای با رگ های گاو بزند. مدت زیادی به او ضربه زد، و خواننده فریاد زد: "کالنیک، خدایان را بشناس و آنها را بخوان، و آنها تو را از عذاب نجات خواهند داد".
ولی شهید مقدس از شکنجه و عذاب می خندید و بلند می گفت: "تو به من عذاب های بزرگ تهدید کردی، اما شکنجه های ضعیف را به من تحمیل می کنی. زخم های بزرگ را به من بده، مرا به شکنجه های شدید تر واگذار، زیرا من نه از آتش می ترسم و نه از شمشیر می ترسم، اما از مرگ می خندم، زیرا من از خدای زندگی ابدی خود انتظار دارم. " آنگاه شاه دستور داد که قصه ی شهید را بر روی درخت و بدنش را با میخ های آهنین ببندند.
اما مقدّس بر این عذاب می خندید، انگار بدن دیگری در عذاب است، و به شاه می گفت: "من را سخت تر ببند، زیرا هرچه بدنم را سخت تر می کنی، روحم را بیشتر سیر می کنی. مسیح به من کمک می کند. به لطف او قوی می شوم، از عذاب رنج نمی کشم. "
پس از آن، شکنجه کننده دستور داد که مسیح را از درخت پایین بیاورند، او را با کفش های آهنین با میخ های تیز در داخل، به شهر گانگرا، که هشتاد قله از آنکارا فاصله دارد، ببرند و او را آنجا بسوزانند.
پس شاهزاده خشمگین سرباز مسیح را به دست سربازان خشن خود سپرد و به آن ها دستور داد که خودشان بر روی اسب های تند سوار شوند، و شهید را به جلو خود رانند، و با کتک زدن او را مجبور به رفتن سریع تر کنند.
و او مرا از چاله ی وحشتناک و از لاله ی مرطوب بیرون آورد، و پاهایم را بر صخره ای قرار داد، و قدم هایم را ثابت ساخت". (مز. 39:2-3) پس از رفتن به مسیر تعیین شده، او به سرعت و بدون هیچ گونه فشار، در پیشروی سواران حرکت کرد.
وقتی که ۶۰ میدان را عبور کردند و به جایی رسیدند که میترکا نامیده می شد، سربازان از گرما شدید خورشید، چون ماه جولای بود، تشنه شدند. آب در راه نبود، و سربازان خود خسته بودند و اسب هایشان به سختی نفس می کشیدند.
ای بنده خدا، ما را که در زندگی امیدی نداریم، ببخش. از خدای خود بخواه که آب به ما بدهد، و ما نمی میریم. ما شنیدیم که خدای تو قادر است. فراموش کن که ما تو را آزار دادیم. نه به خواست خود، بلکه به فرمان شاه، ما تو را شکنجه کردیم.
"پروردگار آسمانها و زمين و دريا و هر چه در آنهاست، توي كه از صخره آب دادى، و حالا معجزه هاى خود را نشان مى دهى.
و چون نماز را تمام کرد، به سرعت چشمه ای از آب زنده را از سنگ باز کرد و همه نوشیدند و تشنه شدند و با صدای بلند گفتند: "خداوند مسیح بزرگ است، و بزرگ بر همه است".
سربازان و اسب ها که به اندازه کافی خنک شده بودند، بقیه راه خود را بدون زحمت طی کردند و به گانگرا رسیدند. آنها نمی خواستند که دوست خود کالنیک را که آنها را از نابودی نجات داده بود، به مرگ سپارند. اما از ترس این که شاهزاده خشمگین شود و خود آنها را بکشد، آنها دستور شاهزاده را اجرا کردند. پس از روشن کردن کوره، آنها شهید را در نزدیکی آتش قرار دادند. او خوشحال و شادمان، خود را به علامت صلیب احاطه کرد و شروع به دعا کرد.
پدر آسماني، من از تو سپاسگزارم که مرا لياقت مرگ به خاطر نام مقدست دادي.
بعد از این حرف ها، او به میان آتش آتشین وارد شد و ایستاد و روح مقدس خود را به دست خدا سپرد. وقتی آتش خاموش شد، جسد پاک او بدون آسیب یافت.
کوهستان سرخ به اندازه ي شايسته به تو ميراث داده. با عشق مسيحي که در آتش قلينيک شعله ور شده بود، شجاعانه به تو حمله کرد.
