انتقال جنازه پدر بزرگوار فئودوس، اسقف غار
در سال هجدهم از زمانی که روح پدر مقدس ما فئودوسي از زمین به آسمان منتقل شد، خداوند خواست که جسد او نیز از غار به کلیسای مقدس و شبیه به آسمان منتقل شود.
تمام برادران غار مقدس، بزرگ و معجزه ساز، با رهبر خود، یوحنا، با همدیگر گرد هم آمدند و پس از مشورت، به یک رأی رسیدند که ارواح مقدس فیودسیوس را از غار به کلیسای بزرگ سنگی منتقل کنند.
چرا ما به بیهوده پدر و معلم خود را از دست می دهیم؟ برای ما مناسب نیست که بدون چوپان باشیم، و برای چوپان مناسب نیست که گوسفندانی را که خدا به او سپرده است ترک کند، تا حیوان وحشی گله ی کلامی مسیح را ربوده نشود.
و همه با هم گفتند: "بايد جسد عزيز پدرمان را از غار به اينجا ببريم". "وقتى چراغ را روشن كرديم، گفت خداوند، آن را زير ظرف نمى گذاريم، بلكه بر شمعدان قرار مى دهيم و براى همه در خانه روشن مى شود".
پس از این تصمیم، برادران فوراً برای قرار دادن ارواح شریف و قرار دادن یک سنگ سنگ را آماده کردند. روز عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید عید
"من به شما حقیقت و حقیقت را می گویم، زیرا من از دیگران نشنیدم [در مورد کشف آثار فئودوس] ، اما من اولین شرکت کننده بودم. هیومن، وقتی به من آمد، گفت: "بچه من، بیایید به پدر بزرگوار ما فئودوس بروید". و ما به غار رفتیم و هیچ کس را متوجه نشد. پس از دیدن ما، جایی را تعیین کردیم که باید حفاری شود و از آنجا رفتیم.
سپس امامان به من گفت: "هر کس را که می خواهی از برادرانت برای کمک به خود ببر، و به هیچ کس جز این برگزیده ها نگوی، و هیچ کس از برادرانت ندانند، تا جسد های منصفانه را به محل قبل از غار ببریم". من همان روز ابزار حفاری را آماده کردم. یک روز سه شنبه بود، در اواخر شب، من دو برادر را با خودم بردم، مردان زندگی عجیب، اما هیچ کس بیشتر نمی دانست.
و چون به غار رسیدند و نماز خواندند و نماز خواندند و با آواز خواندن شروع به کار کردند، من شروع به حفاری کردم و بعد از کار طولانی به برادر دیگری سفارش کردم، و تا نیمه شب حفاری کردیم و نتوانستیم جسد او را پیدا کنیم، آنگاه ما غمگین و گریه کردیم، و فکر کردیم که او از ما ناراضی است، اما این فکر تغییر کرد، آیا ما در طرف دیگر حفاری نمی کنیم؟
پس من دوباره اسلحه ام را گرفتم و شروع به کاوش کردم. یکی از برادران که با من بود و در مقابل غار بود، صدای ضربه به بیلا را شنید [یک تخته چوبی یا فلزی که با ضربه ای که با عصا یا چکش به آن دعوت می شد، قبل از ورود زنگ های مذهبی به عبادتگاه در کلیسا، به من گفت که به بیلا ضربه زده شده است.
در آن زمان، من خاک را بر روی مزارع صادقانه کاوش کردم و به برادرم گفتم: "برادر، من خاک را کاوش کرده ام". وقتی این کار را کردم، ترس زیادی مرا فرا گرفت و شروع به فریاد زدن کردم: "به خاطر فئودسیای مقدس، بر من رحم کن، پروردگار". سپس به امام گفتم: "بیای پدر، ما مزارع صادقانه را می بریم".
ایگومن با دو برادرش آمد، و من بیشتر حفاری کردم، و خمیدیم و جسد ها را دیدیم که به صورت مقدس قرار داشتند، تمام اجسام سالم بودند و هیچ پوسشی به آنها نرسیده بود، صورتشان روشن بود، چشم هایشان بسته بود، دهانشان به هم پیوسته بود، و مویشان به سرشان خشک شده بود.
در آن شب، دو برادر در صومعه غار بیدار بودند، نگهبان زمانی که ایگومن به طور مخفیانه با برادر ناشناخته خود باقیمانده مقدس را منتقل می کند؛ و آنها به شدت به سمت غار نگاه می کردند؛ هنگامی که صبح به کلیسای کلیسا ضربه زدند، آنها متوجه شدند که سه ستون به شکل قوس های نورپردازی، در بالای غار مقدس فئودوس، به بالای کلیسای بزرگ که به آن منتقل می شد، منتقل شده است.
استفانوس، که بعد از فئودوسیا، امام غار بود و سپس صومعه ای را در کلوا راه اندازی کرد و پس از آن، به اذن خدا، اسقف شهر ولادیمیر شد، در آن زمان در کلوا در صومعه خود بود؛ و در آن شب از طریق میدان یک طلوع آفتاب بزرگ را در بالای غار دید.
و چون گمان کرد که جسد فئودوسئوس را می برند و روز گذشته خبر داده شده بود، از اینکه بدون او منتقل می شود، بسیار ناراحت شد و به سرعت سوار اسب شد و همراه کلیمنتوس که به جای خود به کلیو قرار داده بود، به سرعت به سمت غار رفت.
پس فهميدند كه آن نور الهی كه ديده بودند از جنازه هاي پاكوفهوديوس آمده است. و به در غار رسيدند، استيفانوس و كليمنتوس، سنت نستوروس و برادران را در اطراف جنازه هاي پاكوفهوديوس ديدند.
روز بعد پس از به دست آوردن بقایای شریف، با اجازه خدا اسقف های دوستدار خدا جمع شدند: افرم پریاسلاو، استفان ولادیمیر، یوحنا چرنگیگوف، مارین یوریف، آنتونی پروزکی، <unk> اسقف های تمام صومعه ها (کیوی) با بسیاری از سیاه پوستان جمع شدند؛ بسیاری از مردم با ایمان از شهر جمع شدند، که از شهر با شمع و عطر آمده بودند.
و چون جسد مقدس فئودوسيا را برگرفتند، آن ها را به كليساي بزرگ خدا بردند. و كليساي بزرگ شادمان شدند، چراغي خود را آوردند، تا نور روز با نور شمع پوشانده شد. پس از آن، مقدسان دست به دست هم زدند، امام ها به هم خوردند، و غيرها با مردم با عشق به هم ملحق شدند، و قدرت مقدس را در دست گرفتند، و خدا را با آوازهای معنوی، و به امام سپاسگزاري دادند.
پس در چهاردهم ماه آگوست، چهارشنبه، ساعت یک صبح، در کلیسای معتکف الهی که توسط فئودوسیه مؤمنه تاسیس شده بود، مزار مقدس را قرار دادند و آن روز را جشن گرفتند. نباید در اینجا این واقعیت را نادیده گرفت که در روز سوم از انتقال مزار پدر فئودوسیه، پیشگویی زیر تحقق یافت.
در دوران ایگومنیت، تنها نگرانی فئودسیوس بزرگ این بود که گله ای را که به او سپرده شده بود به بهترین شکل ممکن اداره کند؛ در عین حال او نه تنها از سیاه پوست ها، بلکه از نجات مردم دنیوی، به ویژه فرزندان روحانی خود نیز مراقبت می کرد؛ او کسانی را که به او می آمدند، تسلی می داد و راهنمایی می کرد؛ گاهی اوقات از خانه های آنها بازدید می کرد و برکت می داد.
در میان این بزرگان، پسر روحانی سنت فئودوسیا بود، به نام جان. همسرش مریم و خود او مردانی پرهیزگار بودند که زندگی پاک و پاکیزه ای را دنبال می کردند. پدر مبارک یک روز به خانه آنها آمد، او آنها را دوست داشت، زیرا آنها به احکام خداوند و عشق به یکدیگر زندگی می کردند. او شروع به آموزش زوج در مورد صدقه دادن به فقرا، پادشاهی آسمان، آماده برای صالحان و عذاب گناهکاران، و بسیاری از چیزهای دیگر از کتاب مقدس به آنها گفت، تا اینکه کلمه به آنها رسید.
تا جایی که بدنش توی تابوت باشه.
از طریق این حرف های مقدس، همسر یوحنا، که یک مرد متدین بود، به او گفت: "پدر خوب، چه کسی می داند که بدنم را کجا می گذارم؟" فئودوسیا، که در حال تکمیل هدیه نبوّت بود، به او گفت: "در حقیقت به تو می گویم، جایی که بدن من گذاشته می شود، بعد از چند سال، تو هم در آنجا می خوابی".
در سال هجدهم پس از تبدیل شدن به یک قدیس، جسد او منتقل شد؛ در این زمان همسر یوحنا ماریا نقل شد. جسد فئودوسیا در روز 14 اوت منتقل شد و در روز شانزدهم همان ماه و سال در همان کلیسای غار در مقابل تابوت فئودوسیا در سمت چپ قرار گرفت.
سپس، در سال پانزدهم پس از انتقال بقایای فئودوسیا، شوهر ماری، یوحنا، بوئرین بزرگ، که در حال حاضر یک پیرمرد نود ساله است، پسر ویوهواد شجاع ویشاتی، نوه ویوهواد اوسترومیر و خودش برای مدت زمان طولانی ویوهواد بوده است. یوحنا عادل بود و از اجدادش بدتر نبود.
او در کنار سر همسرش در مقابل قبر همان مقدس فئودوسيه قرار گرفته بود، به طوری که نبوت پدر مبارک در مورد موقعیتي که جسدش هم در آن قرار دارد، در مورد او هم تحقق پيدا کرد.
خداوند، که پرستندگان او را جلال می دهد و در سال هجدهم از زمان برگزاری او، ارواح فئودسیوس را از غار تاریک به کلیسای مقدس غار منتقل کرد، می خواهد نام و احترام او را از جهل تاریک به کلیساهای ارتدوکس منتقل کند، همچنین در سال هجدهم از زمان انتقال از غار، این چراغ را به تمام جهان روشن کند.
فئوکتیستوس، خادمی که در غار زندگی می کرد، وظیفه ای را بر عهده داشت تا نام فئودوسیا در ساینودیک یا مجموعه کلیسایی نوشته شود و او را به شمار پدران باستانی و تمام مقدسین که کلیسای ارتودکس در همه جا جشن می گیرد، ببرد.
فیوکتیست مبارک شروع کرد به یادآوری این موضوع به شاهزاده بزرگ میخائیل-سویتوپولک ایزاسلاویچ [شاهزاده بزرگ کیف 1093-1114] کرد: او از او خواست که به میتروپولیت نیکیفر [نیکیفر <unk> اولین میتروپولیت این نام در 1103-1121] دستور دهد که یک مجمع مقدس اسقف ها، ایگومن ها و کل کلیسای کلیسا را جمع آوری کند و به آنها دلیل جلسه را اعلام کند، و سپس همه چیز به عنوان خدا را انجام دهد.
میتروپولیت با رضایت سخنرانان را شنید، اسقف ها، ایگومن ها و کل کلیسای کلیسا را گرد آورد و در مورد تقدیر شده برای تجلیل از فئودوسیا به آنها اطلاع داد.
میتروپولیت مقدس به اسقف ها دستور داد که هر یک از آنها در کلیساهای خود نام فئودوسیا را در مجموعه مقدس ها بنویسند. اسقف ها با شادی این کار را انجام دادند: نام فئودوسیا را نوشتند و در تمام کلیساها او را به یاد آوردند، او را دعا کردند و هر ساله روز جشن جشن او را به افتخار خدا که همه چیز را می دهد و مورد رضایت او است، به فئودوسیا یاد کردند.
فیوکتیستوس با جدیت تلاش کرد که به پدرش، فئودوسیا خدمت کند و نام او را در مجموعه بنویسد، خداوند به خاطر تلاشش پاداش داد: بعد از مدتی، او به عنوان اسقف شهر خدا ترسانه چرنگوف انتخاب شد و توسط همان میتروپولیست نیکفوروس تقدس شد.
هنگامی که او به تخت خود رسید، شاهزاده داوود، شاهزاده، بوزارو و همه مردم او را با شادی بی نظیر پذیرفتند، زیرا او شادی بی نظیر برای کلیسا با ثبت نام در کلیسای مقدس تئودسیوس ایجاد کرد. به خاطر دعاهای او، ما نیز با فیوکتیست مبارک منتظر شنیدن دعوت شادمانی هستیم: "به خاطر اینکه نام های شما در آسمان نوشته شده است، خوشحال شوید".
در این جا نیز داستان اسقف مبارک سیمون را می توان در نظر گرفت. از این جا او توسط شاهزاده بزرگ وسلود یوریویچ به عنوان اسقف صومعه کریسمس که در ولادیمیر تاسیس شده بود، انتخاب شد. سپس سیمون اولین اسقف اسقف ولادیمیر بود که در سال 1214 از اسقفستان روستف جدا شد.
از نامه های اسقف ولادیمیر سیمون به پلیکارپوس، که هم چنین یک قصه وار و بعداً یک اسقف صومعه غار بود و از نامه های پلیکارپوس به آکیندین، آرشیماندریت غار، که حاوی تعدادی از حکایت ها در مورد معجزه سازان غار و معجزه هایی است که در ساخت کلیسای بزرگ آن در خود صومعه وجود داشت و یک پاتریک مشهور غار ساخته شده است.] در مورد تزئین معجزه آمیز با طلا و نقره سرطان صادق پدر مقدس ما فئودوس،
که با بقایای منتقل شده ی خود، مانند طلا و نقره ای که از بین نمی رود، کلیسای مقدس غار را تزئین کرد، و کلیساهای ارتدوکس دیگر را با احترام به نام شریف خود تزئین کرد.
پس از گذشت زمان طولانی، پس از انتقال جنازه های فئودوس، پسر سیمون و نوه آفریکان، شاهزاده های واراج، فرمانده ی فرماندهی منطقه در سرزمین سوزدال از جانب شاهزاده گرج ولادیمیروویچ مونوماخوویچ، خواست تا در نشانه ی عشق بزرگ خود به او، کرکره ی فئودوس را تزئین کند.
او یکی از بواران خود را به نام وسیلی را از سوزل به صومعه غار به کیف فرستاد و پنجصد گریوان نقره و پنجاه گریوان طلا به او تحویل داد تا سرطان او را به دست بگیرد. وسیلی با میل و میل به راه خود رفت و زندگی و روز تولد خود را لعنت کرد:
و گفت: "چرا این قدر ثروت را از دست می دهم؟ و چه پاداشی برای این است که مرده ای را در قبرش قرار می دهد؟ و او با زحمت و بیهوده جمع کرده است. و وای بر من که از پروردگارم سرپیچی نکردم. چرا خانه ام را ترک کردم و به خاطر چه کسی این راه تلخ را طی کردم؟ و از کی افتخار می کنم؟ من به نزد هیچ شاهزاده یا بزرگوار فرستاده نشده ام. و چه می گویم به دست کم سنگ؟ "
و چه کسی به من پاسخ می دهد؟ چه کسی به آمدن دیوانه من نمی خندد؟ و این گونه و بسیاری از چیزهای دیگر را به همراهی وی گفت. و قدس فئودوسیا در خواب به او ظاهر شد و به آرامی به او گفت: "ای پسر، من می خواستم به خاطر کار تو پاداش بدهم، اما اگر توبه نکنی، مشکلات زیادی را تحمل خواهی کرد". اما واسیلی از شکایت خود دست نمی کشید و خداوند به خاطر گناهانش بلای بزرگی به او وارد کرد: تمام اسب ها مردند و اموال به جز گنج فرستاده شده توسط دزدها دزدیده شد.
ویزیلی یک پنجم از گنج را که از طلا و نقره تشکیل شده بود که برای بند زدن رودخانه مقدس فرستاده شده بود، گرفت و آن را برای خود و اسب ها صرف کرد، بدون اینکه متوجه مجازات او برای توهین شود. هنگامی که او در چرنگیگوف بود، از اسب سقوط کرد و به شدت شکسته شد که حتی نمی توانست دست خود را حرکت دهد. همراهی ویزیلی او را بر روی عراده گذاشت و او را در شب به نزدیک کیف آورد.
و آن شب، قدس فئودوسيا به واسيليام آمد و گفت: "ويسليام، آيا نشنیدی که خداوند به تو ميگويد: "با مال ناعادلانه دوست خود بسازيد، تا وقتي که فقير شويد، شما را در مسکن هاي جاودانه بپيرد" (لوقا 16:9) ؛ و "هر كه يك عادل را به نام عادل بپيرد، پاداش آن را خواهد گرفت".
پسرم، جورج، یک کار خوب انجام داد، و تو هم به خاطر کارت باید با او تاج و تخت می پوشیدی، و همه به شکوهی که تو با جورج شریک بودی دست نمی یابند. حالا تو همه چیز را از دست داده ای، اما در زندگی خود ناامید نشو، هر چند که نمی توانی به غیر از توبه از گناهانت بهبود پیدا کنی.
تو رو به صومعه ي غار، به کليسا مقدس مادر خدا، بفرست تا تو رو روي سرطان من بگذارند و خوب بشي
در صبح، شاهزاده گرجی ولادیمیرویچ با تمام بوائرها به نزد او آمد و او را در بیماری شدید دید و با اندوه رفت. واسیلی، که به رؤیای مقدس اعتقاد داشت، دستور داد که خود را به صومعه غار انجام دهد. هنگامی که آنها در ساحل بودند، یک فرد غریبه به امام غار وارد شد و گفت:
"به سرعت به ساحل برو، و باسیلیوس را بیاور و او را در قبر فئودوسای مقدس قرار بده. و وقتی گنج را به تو می دهد، او را در مقابل همه اعلام می کند که پنجم آن را گرفته است، و اگر توبه کند، او را ببخش". با این کلمات، کسی که صحبت می کرد از بین رفت. ایگومن تیموتھی در مورد مردی که به او آمده بود، پرسید، اما هیچ کس او را نمی دید که وارد و خارج شود.
ایگومن به دنیپرا رفت و واسیلیو را آورد و او را بر روی سنگ مقدس فئودوسیا گذاشت. و ویسیلیو سالم و سالم برخاست. او گنجینه ای را که به او سپرده شده بود به ایگومن داد و گفت: "اینک، شما در اینجا چهارصد گرنه نقره و چهل گرنه طلا پیدا خواهید کرد". ایگومن به او گفت: "چادو! و یکصد گرنه نقره و ده گرنه طلا دیگر کجاست؟" واسیلیو شروع به توبه کرد و اعتراف کرد: "این را برداشتم و خرج کردم؛ صبر کن، پدر، و همه را به تو باز خواهم کرد؛ من فکر کردم که این را از خداوند بیننده پنهان می کنم. "
آن گاه طلا و نقره را از ظرفی که در زیر مهر قرار داشت بیرون آوردند، و در مقابل همه آنها محاسبه کردند و به طور کامل ۵۰۰ هریمن نقره و ۵۰ هریمن طلا یافتند، و همه خدا و تئودسیوس مقدس را ستایش کردند. سپس واسیلیوس شروع به شرح به ترتیب از رؤیاهای او و کارهای او در مورد او کرد.
در صبح، شاهزاده، پزشکان را با خود برد و به جایی که ویسیلی بیمار را دیده بود، رفت و خواست که او را درمان کند، اما او را پیدا نکرد. او متوجه شد که ویسیلی به صومعه غار برده شده است و فکر می کند که او مرده است، شاهزاده با عجله به صومعه رفت و ویسیلی را پیدا کرد.
جورج سیمونوویچ، فرمانده ارتش، هنگامی که این خبر را شنید، عشقش به مادر خدا و مقدس فئودوسیا بیشتر شد و به هدیه بزرگ خود یک قره [یعنی زنجیر که به صورت زیور در گردنش پوشیده می شد] را اضافه کرد که خودش می پوشید و در آن صد قره طلا بود؛ در حالی که او نوشت:
"من، جورج پسر سیمون، بنده ای از مادر بزرگ خدا و فئودسیوس مقدس، که با دست مقدس او برکت یافته ام، سه سال است که بیمارم و نور خورشید را ندیده ام، اما به خاطر کلام بزرگوارم بهبود یافته ام، زیرا از دهان او شنیده ام که "ببین!" و دیدم. به همین دلیل من این نامه را می نویسم.
نامه) به آخرین نسل خود، هیچ کس خود را از صومعه معشوقه معشوقه و پدران مقدس آنتونیوس و فئودوسیوس غارچه ها جدا نکند؛ دعای آنها در روستاهای صومعه نیز شفاعت می کند: هنگامی که ما با پلوواسی ها [پلوواسی ها یا کومان ها <unk> یک قبیله ی ترک کوچولو که در قرن X-XIII در جنوب روسیه زندگی می کردند و از اینجا به شهرهای مرزی و روستاهای سرزمین روسیه حمله می کردند] به Izyaslav Mstilavich رسیدیم، از دور شهر بلند را دیدیم و بلافاصله
و از او دور شدند.
و ما از آن شهر فرار کردیم، و ما فهمیدیم که آن روستای غار است، و هیچ شهری در آن نبوده است، و مردم آن روستای نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده است. صبحگاهان بیرون رفتند و دیدند که خونریزی است و بسیار شگفت زده شدند.
به همین خاطر به شما می نویسم که همه شما در دعای سنت فئودوسیا ثبت شده اید. او به پدرم سیمون قول داده بود که برای ما دعا کند، همانطور که برای سیاه پوستانش دعا می کند. و او دعایی را نوشت که پدرم دستور داد، زمانی که او را در تابوت قرار می دهند، در انتظار تحقق وعده ای که در مورد آن به یکی از پدران مقدس ظاهر شد، گفت:
به پسرم جورج بگو که من از دعای مقدّس خیر دریافت کرده ام، پس تو هم پسرم، از من در کارهای خیر پیروی کن. هر کس که از دعای مقدّس فئودوسیا خوشش نیاید و از او دوری کند، سوگند را دوست داشته باشد و سوگند به او برسد.
در اینجا پایان نامه ی جورج مسیح دوست ذکر شده است؛ و ما که این داستان را به پایان می رسانیم باید از او یاد بگیریم که از برکت و دعای بسیار سریع پدر مقدس فئودوسیا اجتناب نکنیم، بلکه با کارهای خوب به او نزدیک شویم، و او به ما نزدیک می شود.
تا شما را به عنوان وارثان پادشاهی که از زمان خلقت جهان آماده شده است، از طریق خداوند ما عیسی مسیح، که از طریق او و با روح القدس، جلال و قدرت و عزت و عبادت و پرستش در حال حاضر و در ابدالآباد باشد. آمین.
